|

امام اول
حضرت
امير المؤمنين
على عليه السلام , وى فرزند
ابوطالب
شيخ بنيهاشم عموى پيغمبر اكرم (ص ) بود كه
پيغمبر اكرم
را سرپرستى نموده و در خانه خود جاى داده و بزرگ كرده بود
و پس از بعثت نيز تا زنده بود از آنحضرت حمايت كرد و شر
كفار عرب و خاصه قريش را از وى دفع نمود .
على عليه السلام ( بنا بنقل مشهور ) ده سال پيش از بعثت
متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطى كه در مكه و حوالى آن
اتفاق افتاد , بنا بدرخواست پيغمباكرم (ص ) از خانه پدر
بخانه پسر عموى خود پيغمبر اكرم (ص ) منتقل گرديد و تحت
سرپرستى و پرورش مستقيم آنحضرت درآمد .
پس از چند سال كه پيغمبر اكرم (ص ) بموهبت نبوت نائل شد و
براى نخستين بار درغار حرا وحى آسمانى بوى رسيد وقتى كه از
غار رهسپار شهر و خانه خود شد شرح حال را فرمود على عليه
السلام بآنحضرت ايمان آورد و باز در مجلسى كه پيغمبر اكرم
(ص ) خويشاوندان نزديك خود را جمع و بدين خود دعوت نموده
فرمود : نخستين كسيكه از شما دعوت مرا بپذيرد خليفه و وصى
و وزير من خواهد بود , تنهاكسيكه از جاى خود بلند شد و
ايمان آورد على (ع ) بود و پيغمبر اكرم (ص ) ايمان او را
پذيرفت و وعده هاى خود را درباره اش امضاء نمود و از اين
روى على (ع ) نخستين كسى است در اسلام كه ايمان آورد و
نخستين كسى است كه هرگز غير خداى يگانه را نپرستيد .
على (ع ) پيوسته ملازم پيامبراكرم (ص ) بود تا آنحضرت از
مكه بمدينه هجرت نمود و درشب هجرت نيزكه كفار خانه آنحضرت
را محاصره كرده بودند وتصميم داشتندآخر شب بخانه ريخته و
آنحضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمايند , على (ع ) در
بستر پيغمبر اكرم (ص ) خوابيده و آنحضرت از خانه بيرون
آمده رهسپار مدينه گرديد و پس از آنحضرت مطابق وصيتى كه
كرده بود , امانتهاى مردم را به صاحبانش رد كرده مادر خود
و دختر پيغمبر را با دو زن ديگر برداشته بمدينه حركت نمود
.
در مدينه نيز ملازم پيغمبر اكرم (ص ) بود و آنحضرت در هيچ
خلوت و جلوتى على (ع ) را كنار نزد و يگانه دختر محبوبه
خود
فاطمه را
بوى تزويج نمود .
و درموقعى كه ميان اصحاب خود عقد اخوت ميبست او را برادر
خود قرار داد على (ع ) در همه جنگها كه پيغمبر اكرم (ص )
شركت فرموده , حاضر شد جز جنگ تبوك كه آنحضرت او را در
مدينه بجاى خود نشانيده بود و در هيچ جنگى پاى بعقب نگذاشت
و ازهيچ حريفى روى نگردانيد و در هيچ امرى مخالفت
پيغمبراكرم (ص ) نكرد چنانكه آنحضرت فرمود ( هرگز على از
حق و حق از على جدا نميشوند على (ع ) روز رحلت پيغمبر
اكرم سى و سه سال داشت و با اينكه درهمه فضائل دينى سر آمد
و در ميان اصحاب پيغمبر ممتاز بود , بعنوان اينكه وى جوان
است و مردم بواسطه خونهائى كه در جنگها پيشاپيش پيغمبر
اكرم (ص ) ريخته با وى دشمنند از خلافت كنارش زدند و باين
ترتيب دست آنحضرت از شئونات عمومى بكلى قطع شد وى نيز گوشه
خانه گرفته بتربيت افراد پرداخت و بيست و پنج سال كه زمان
سه خليفه پس از رحلت پيغمبر اكرم (ص ) بود , گذرانيد و پس
از كشته شدن خليفه سوم مردم بآنحضرت بيعت نموده و بخلافتش
برگزيدند .
آن حضرت در خلافت خود كه چهار سال و نه ماه تقريبا طول
كشيد سيرت پيغمبراكرم (ص ) را داشت و بخلافت خود صورت نهضت
و انقلاب داده باصلاحات پرداخت و البته اين اصلاحات بضرر
برخى از سود جويان تمام ميشد و از اين رو عده اى از صحابه
كه پيشاپيش آنها ام المؤمنين عايشه و طلحه و زبير و معاويه
بود , خون خليفه سوم را دستاويز قرار داده سر بمخالفت
برافراشتند و بناى شورش و آشوبگرى گذاشتند .
آنحضرت براى خوابانيدن فتنه , جنگى با ام المؤمنين عائشه و
طلحه و زبير درنزديكى بصره كرد كه به جنگ جمل معروف است و
جنگى ديگر با معاويه در مرز عراق و شام كرد كه بجنگ صفين
معروف است و يكسال و نيم ادامه يافت و جنگى ديگر با خوارج
در نهروان كرد كه بجنگ نهروان معروف است و باين ترتيب
بيشتر مساعى آن حضرت در ايام خلافت خود صرف رفع اختلاف
داخلى بود و پس از كمى صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهل
هجرى در مسجد كوفه در سر نماز صبح بدست بعضى از خوارج
ضربتى خورده و در شب بيست و يكم ماه شهيد شد .
اميرالمؤمنين على عليه السلام بشهادت تاريخ و اعتراف دوست
و دشمن دركمالات انسانى نقيصه اى نداشته و در فضائل اسلامى
نمونه كاملى از تربيت پيغمبر اكرم (ص ) بود .
بحثهائى كه در اطراف شخصيت او شده و كتابهائى كه در اين
باره شيعه و سنى و ساير مطلعين و كنجكاوان نوشته اند ,
درباره هيچيك از شخصيتهاى تاريخ اتفاق نيافتاده است .
على (ع ) در علم و دانش داناترين ياران پيغمبر اكرم (ص ) و
ساير اهل اسلام بود و نخستين كسى است در اسلام كه در
بيانات علمى خود , در استدلال سخن گفت و براى نگهدارى لفظش
دستور زبان عربى را وضع فرمود و تواناترين عرب بود در
سخنرانى ( چنانكه دربخش 1 كتاب نيز اشاره شد ) على (ع ) در
شجاعت ضرب المثل بود درآنهمه جنگها كه در زمان پيغمبر اكرم
(ص ) و پس از آن شركت كرد , هرگز ترس و اضطراب از خود نشان
نداد و با اينكه بارها و ضمن حوادثى مانند جنگ احد وجنگ
صفين و جنگ خيبر و جنگ خندق , ياران پيغمبر اكرم (ص ) و
لشكريان اسلام لرزيدند و يا پراكنده شده فرار نمودند , وى
هرگز پشت بدشمن نكرد و هرگزنشده كه كسى از ابطال و مردان
جنگى با وى درآويزد و جان بسلامت برد و در عين حال با كمال
توانائى ناتوانى را نميكشت و فرارى را دنبال نميكرد و
شبيخون نميزد و آب به روى دشمن نميبست .
از مسلمات تاريخ است كه آن حضرت در جنگ خيبر در حمله اى كه
بقلعه نمود دست بحلقه در رسانيده با تكانى در قلعه را كنده
بدور انداخت .
و همچنين روز فتح مكه كه پيغمبر اكرم (ص ) امر بشكستن بتها
نمود بت (هبل )كه بزرگترين بتهاى مكه و مجسمه عظيم الجثه
اى از سنگ بود كه بر بالاى كعبه نصب كرده بودند على (ع )
بامر پيغمبر اكرم (ص ) پا روى دوش آن حضرت گذاشته بالاى
كعبه رفت
و هبل را از جاى خود كند و پائين انداخت .
على (ع ) در تقواى دينى و عبادت حق نيز يگانه بود , پيغمبر
اكرم (ص ) در پاسخ كسانيكه نزد وى از تندى
على (ع )
گله ميكردند ميفرمايد ( على را سرزنش نكنيد زيرا وى شيفته
خداست .
) ابودردا صحابى جسد آنحضرت را در يكى از نخلستانهاى
مدينه ديد كه مانند چوب خشك افتاده اى است براى اطلاع
بخانه آن حضرت آمد و بهمسر گرامى وى كه دخترپيغمبر اكرم (ص
) بود,درگذشت همسرش را تسليت گفت دختر پيغمبر (ص ) فرمود :
پسر عم من نمرده است بلكه در عبادت از خوف خدا غش نموده
است و اينحال براى وى بسيار اتفاق ميافتد .
على (ع ) در مهربانى بزير دستان و دلسوزى به بينوايان
وبيچارگان و كرم و سخا بفقرا و مستمندان قصص و حكايات
بسيار دارد .
آن حضرت هر چه را بدستش ميرسيد در راه خدا به مستمندان و
بيچارگان ميداد و خود با سختترين و ساده ترين وضعى زندگى
ميكرد.
آن حضرت كشاورزى را دوست ميداشت و غالبا باستخراج قنوات و
درخت كارى و آباد كردن زمينهاى باير ميپرداخت ولى از اين
راه هرملكى را كه آباد ميكرد و يا هر قناتى را كه بيرون
ميآورد وقف فقرا ميفرمود و اوقاف آن حضرت كه بصدقات على
معروف بود دراواخرعهدوى عوائد ساليانه قابل توجهى (بيست و
چهار هزار دنيارطلا ) داشت
امام دوم
امام حسن مجتبى عليه السلام (آنحضرت و برادرش
امام حسين (ع ) دو فرزند اميرالمؤمنين على (ع )
بودند از حضرت فاطمه (ع ) دختر پيغمبر اكرم (ص ) و پيغمبر
اكرم بارها ميفرمود كه حسن حسين فرزندان منند و بپاس همين
كلمه على (ع )بساير فرزندان خود ميفرمود : ( شما فرزندان
من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند .
امام حسن (ع ) سال سوم هجرت در مدينه متولد شد و هفت سال
و خرده اى جد خود را درك نمود و در آغوش مهر آنحضرت بسر
برد و پس از رحلت پيغمبراكرم (ص ) كه با رحلت حضرت فاطمه
سه ماه يا شش ماه بيشتر فاصله نداشت تحت تربيت پدر بزرگوار
خود قرار گرفت .
امام حسن (ع ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود بامر خدا و طبق
وصيت آنحضرت , بامامت رسيد و مقام خلافت ظاهرى را نيز
اشغال كرده نزديك به ششماه باداره امور مسلمين پرداخت و در
اين مدت معاويه كه دشمن سر سخت ( على ) و خاندان او بود و
سالها بطمع خلافت ( در ابتدا بنام خونخواهى خليفه سوم و
اخيرا بدعوى صريح خلافت ) جنگيده بود بعراق كه مقر خلافت
امام حسن (ع )بودلشكر كشيد و جنگ آغاز كرد و از سوى ديگر
سرداران لشكريان امام حسن را تدريجا با پولهاى گزاف و
نويدهاى فريبنده اغوا نمود و لشكريان را بر آنحضرت شورانيد
.
بالاخره آن حضرت بصلح مجبور شده خلافت ظاهرى را با شرائطى
( بشرط اينكه پس از درگذشت معاويه دوباره خلافت به امام
حسن (ع )
برگردد و خاندان و شيعيانش از تعرض مصون باشند ) بمعاويه
واگذار نمود .
معاويه باين ترتيب خلافت اسلامى را قبضه كرد و وارد عراق
شده و در سخنرانى شرائط صلح را الغاء نموده و از هر راه
ممكن استفاده كرده سختترين فشار و شكنجه را بر اهل بيت و
شيعيان ايشان روا داشت .
امام حسن (ع ) در تمام اين مدت امامت خود كه ده سال طول
كشيد در نهايت شدت واختناق زندگى كرد و هيچگونه امنى حتى
در داخل خانه خود نداشت وبالاخره در سال پنجاه هجرى بتحريك
معاويه بدست همسر خود مسموم و شهيد شد .
امام حسن (ع ) در كمالات انسانى يادگار پدر و نمونه كامل
جد بزرگوار خود بودو تا پيغمبراكرم (ص ) در قيد حيات بود ,
او و برادرش در كنار آنحضرت جاى داشتند و گاهى آنان را بر
دوش خود سوار ميكرد .
عامه و خاصه از پيغمبر اكرم (ص ) روايت كرده اند كه درباره
حسن و حسين عليهما السلام فرموده : اين دو فرزند من امام
ميباشند خواه برخيزند و خواه بنشينند ( كنايه است از تصدى
مقام خلافت ظاهرى و عدم تصدى آن ) و روايات بسيار از
پيغمبر اكرم (ص ) و اميرالمؤمنين على (ع ) در امامت آنحضرت
بعد از پدر بزرگوارش , وارد شده است
امام سوم
امام حسين ( سيد الشهدا ) فرزند دوم على (ع ) از فاطمه (ع
) دختر پيغمبر اكرم (ص ) كه در سال چهارم هجرى متولد شده
است آنحضرت پس از شهادت برادر بزرگوارخود امام حسن مجتبى
(ع ) بامر خدا و طبق وصيت وى , بامامت رسيد .
امام حسين (ع ) ده سال امامت نمود و تمام اين مدت باستثناى
( تقريبا ) ششماه آخر در خلافت معاويه واقع بود و در
سختترين اوضاع و ناگوارترين احوال با نهايت اختناق زندگى
ميفرمود زيرا گذشته از اينكه مقررات و قوانين دينى اعتبار
خود را از دست داده بود و خواسته هاى حكومت جايگزين خواسته
هاى خدا و رسول شده بود و گذشته از اينكه معاويه و
دستياران او از هر امكانى براى خورد كردن و از ميان بردن
اهل بيت و شيعيانشان و محو نمودن نام على و آل على استفاده
ميكردند , معاويه درصدد تحكيم اساس خلافت فرزند خود يزيد
برآمده بود و گروهى از مردم بواسطه بيبند و بارى يزيد ,از
اين امر خوشنود نبودند معاويه براى جلوگيرى ازظهور مخالفت
بسخت گيريهاى بيشتر و تازه ترى دست زده بود .
امام حسين خواه ناخواه اين روزگار تاريك را ميگذرانيد و هر
گونه شكنجه و آزار روحى را از معاويه و دستياران وى تحمل
ميكرد تا در اواسط سال شصت هجرى معاويه درگذشت و پسرش يزيد
بجاى پدر نشست .
بيعت يك سنت عربى بود كه در كارهاى مهم مانند سلطنت و
امارت اجراء ميشد و زيردستان وبويژه سر شناسان دست بيعت و
موافقت و طاعت بسلطان يا اميرمثلا ميدادند و مخالفت بعد از
بيعت عار و ننگ قومى بود و مانند تخلف ازامضاء قطعى جرم
مسلم شمرده ميشد و در سيره پيغمبر اكرم (ص ) فى الجمله
يعنى در جائى كه باختيار و بدون اجبار انجام مييافت ,
اعتبار داشت .
معاويه نيز از معاريف قوم براى يزيد بيعت گرفته ولى متعرض
حال امام حسين (ع ) نشده بود و بآن حضرت تكليف بيعت ننموده
بود و بالخصوص به يزيد وصيت كرده بود كه اگر حسين بن على
از بيعت وى سرباز زند پى گيرى نكند و با سكوت و اغماض
بگذارند زيرا پشت و روى مسئله را درست تصور كرده عواقب
وخيم آنرا ميدانستند .
ولى يزيد در اثر خودبينى و بيباكى كه داشت وصيت پدر را
فراموش كرده بيدرنگ پس از درگذشت پدر بوالى مدينه دستور
داد كه از امام حسين براى وى بيعت گيرد و گرنه سرش را بشام
فرستد .
پس از آنكه والى مدينه درخواست يزيد را بامام حسين (ع )
ابلاغ كرد آنحضرت براى تفكر در اطراف قضيه مهلت گرفت و
شبانه با خاندان خود بسوى مكه حركت فرمود و بحرم خدا كه در
اسلام مأ من رسمى ميباشد پناهنده شد .
اين واقعه در واخر ماه رجب و اوائل ماه شعبان سال شصت هجرى
بود و امام حسين (ع ) تقريبا چهار ماه در شهر مكه در حال
پناهندگى بسر برد و اين خبر تدريجا در اقطار بلاد اسلامى
منتشر شد از يكسوى بسيارى از مردم كه از بيدادگريهاى دوره
معاويه دلخور بودند و خلافت يزيد بر نارضايتيشان ميافزود
با آنحضرت مراوده و اظهار همدردى ميكردند و از يكسوى سيل
نامه از عراق و بويژه از شهر كوفه بشهر مكه سرازير ميشد و
از آنحضرت ميخواستند كه بعراق رفته و به پيشوائى و رهبرى
جمعيت پرداخته براى برانداختن بيداد و ستم قيام كند و
البته اين جريان براى يزيد خطرناك بود .
اقامت امام حسين (ع ) در مكه ادامه داشت تا موسم حج رسيد و
مسلمانان جهان بعنوان حج گروه , گروه و دسته , دسته وارد
مكه و مهياى انجام عمل حج ميشدندآنحضرت اطلاع پيدا كرد كه
جمعى از كسان يزيد درزى حجاج وارد مكه شده اند ومأ موريت
دارند با سلاحى كه در زير لباس احرام بسته اند آنحضرت را
در اثناء عمل حج به قتل رسانند .
آنحضرت عمل خود را مخفف ساخته تصميم بحركت گرفت و در ميان
گروه انبوه مردم سرپا ايستاده سخنرانى كوتاهى كرده حركت
خود را بسوى عراق خبر داد وى دراين سخنرانى كوتاه شهادت
خود را گوشزد مينمايد و از مسلمانان استمداد ميكندكه در
اين هدف ياريش نمايند و خون خود را در راه خدا بذل كنند و
فرداى آن روزبا خاندان و گروهى از ياران خود رهسپار عراق
شد .
امام حسين (ع ) تصميم قطعى گرفته بود كه بيعت نكند و بخوبى
ميدانست كه كشته خواهد شد و نيروى جنگى شگرف و دهشتناك
بنياميه كه با فساد عمومى و انحطاط فكرى و بيارادگى مردم و
خاصه اهل عراق تأ ييد ميشد , او را خورد و نابود خواهدكرد
.
جمعى از معاريف بعنوان خيرخواهى سر راه را بر وى گرفته و
خطر اين حركت و نهضت را تذكر دادند ولى آنحضرت در پاسخ
فرمود كه من بيعت نميكنم و حكومت ظلم و بيداد را امضاء
نمينمايم و ميدانم كه بهر جا روم , و در هر جا باشم , مرا
خواهند كشت و اينكه مكه را ترك ميگويم براى رعايت حرمت
خانه با ريختن خون من هتك نشود .
امام حسين (ع ) راه كوفه را پيش گرفت درخداست كه اثناء راه
كه هنوز چند روز راه تا كوفه داشت , خبر يافت كه والى يزيد
در كوفه نماينده امام را با يكنفر از معاريف شهر كه طرفدار
جدى بود , كشته و بدستور وى ريسمان بپايشان بسته دركوچه و
بازار كوفه كشيده اند و شهر و نواحى آن تحت مراقبت شديد
درآمده و سپاه بيرون از شمار دشمن در انتظار وى بسر ميبرند
و راهى جز كشته شدن در پيش نيست همين جا بود كه امام تصميم
قطعى خود را بكشته شدن بيترديد اظهار داشت و بسير خود
ادامه داد .
در هفتاد كيلومترى كوفه ( تقريبا ) در بيابانى بنام كربلا
, آنحضرت و كسانش بمحاصره لشگريان يزيد درآمدند و هشت روز
توقف داشتند كه هر روز حلقه محاصره تنگتر و سپاه دشمن
افزونتر ميشد و بالاخره آنحضرت و خاندان و كسانش با شماره
ناچيز , در ميان حلقه هاى متشكل از سى هزار فرد مرد جنگى
قرار قرار گرفتند .
در اين چند روز امام به تحكيم موضع خود پرداخته ياران خود
را تصفيه نمود شبانه عموم همراهان خود را احضار فرمود در
ضمن سخنرانى كوتاهى اظهار داشت كه : ما جز مرگ و شهادت در
پيش نداريم و اينان با كسى جز من كار ندارند من بيعت خود
را از شما برداشتم هر كه بخواهد ميتواند از تاريكى شب
استفاده نموده جان خود را از اين ورطه هولناك برهاند .
پس از آن فرمود چراغها را خاموش كردند و اكثر همراهان كه
براى مقاصد مادى همراه بودند پراكنده شدند و جز جماعت كمى
از شيفتگان حق ( نزديك به چهل تن از ياران امام ) و عده اى
از بنيهاشم كسى نماند .
امام (ع ) بار ديگر بازماندگان را جمع كرده و به مقام
آزمايش درآورده در خطابى كه به ياران و خويشاوندان هاشمى
خود كرد , اظهار داشت : كه اين دشمنان تنها با من كار
دارند هر يك از شما ميتواند از تاريكى شب استفاده كرده از
خطر نجات يابد ولى اين بار هر يك از ياران با وفاى امام با
بيانهاى مختلف پاسخ دادند كه ما هرگز از راه حق كه تو
پيشواى آنى روى نخواهيم تافت و دست از دامن پاك تو نخواهيم
برداشت و تا رمقى در تن و قبضه شمشير به دست داريم از حريم
تو دفاع خواهيم نمود .
آخر روز نهم ماه محرم آخرين تكليف ( يا بيعت يا جنگ ) از
جانب دشمن با امام رسيد و آن حضرت شب را براى عبادت مهلت
گرفت و مصمم جنگ فردا شد .
روز دهم محرم سال شصت و يك هجرى , امام با جمعيت كم خود (
روى هم رفته كمتر از نود نفر كه چهل نفر ايشان از همراهان
سابق امام و سى و چند نفر در شب و روز جنگ از لشكر دشمن به
امام پيوسته بودند و مابقى خويشاوندان هاشمى امام , از
فرزندان و برادران و برادر زادگان و خواهر زادگان و عمو
زادگان بودند) دربرابرلشكربيكران دشمن صف آرايى نمودند و
جنگ درگرفت .
آن روز از بامداد تا واپسين جنگيدند و امام (ع ) و ساير
جوانان هاشمى و ياران وى تا آخرين نفر
شهيد شدند
( در ميان كشته شدگان دو فرزند خردسال امام حسن و يك كودك
خردسال و يك فرزند شير خوار امام حسين را نيز بايد شمرد )
.
لشكر دشمن پس از خاتمه يافتن جنگ , حرمسراى امام را غارت
كردند و خيمه وخرگاه را آتش زدند و سرهاى شهدا را بريده
بدنهاى ايشان را لخت كرده بياينكه به خاك بسپارند , به
زمين انداختند سپس اهل حرم را كه همه زن و دختر بيپناه
بودند با سرهاى شهدا بسوى كوفه حركت دادند ( در ميان
اسيران از جنس ذكور تنى چند بيش نبود كه از جمله آنان
فرزند بيست و دو ساله امام حسين , كه سخت بيمار بود يعنى
امام چهارم و ديگرفرزند چهار ساله وى محمد بن على كه امام
پنجم باشد و ديگر حسن مثنى فرزند امام دوم كه داماد امام
حسين (ع ) بود و در جنگ زخم كارى خورده و در ميان كشته گان
افتاده بود او را نيز در آخرين رمق يافتند و به شفاعت يكى
از سرداران سر نبريدند و با اسيران به كوفه بردند)و از
كوفه نيز به سوى دمشق پيش يزيد بردند .
واقعه كربلا و اسيرى زنان و دختران اهل بيت و شهر به شهر
گردانيدن ايشان و سخنرانيهائى كه دختر اميرالمؤمنين (ع ) و
امام چهارم كه جزء اسيران بودند دركوفه و شام نمودند
بنياميه را رسوا كرد و تبليغات چندين ساله معاويه را از
كارانداخت و كار به جايى كشيد كه يزيد از عمل مأ مورين خود
در ملاء عام بيزارى جست و واقعه كربلا عامل مؤثرى بود كه
با تأ ثير مؤجل خود حكومت بنياميه را برانداخت و ريشه شيعه
را استوارتر ساخت و آثار مؤجل آن انقلابات و شورشهائى بود
كه به همراه جنگهاى خونين تا دوازده سال ادامه داشت و از
كسانى كه در قتل امام شركت جسته بودند حتى يك نفر از دست
انتقام نجستند .
كسى كه در تاريخ حيات امام حسين (ع ) و يزيد و اوضاع و
احوالى كه آن روز حكومت ميكرد , دقيق شود , و در اين بخش
از تاريخ كنجكاوى نمايد , شك نميكند كه آن روز , در برابر
امام حسين (ع ) يك راه بيشتر نبود و آن همان كشته شدن بود
و بيعت يزيد كه نتيجه اى جز پايمال كردن علنى اسلام نداشت
, براى امام مقدور نبود .
زيرا يزيد با اينكه احترامى براى آيين اسلام و مقررات آن
قائل نبود , و بند و بارى نداشت , به پايمال كردن مقدسات و
قوانين اسلامى بيباكانه تظاهر نيز ميكرد .
ولى گذشتگان وى اگر با مقررات دينى مخالفت ميكردند , آنچه
ميكردند در لفافه دين ميكردند و صورت دين را محترم شمرده
با يارى پيغمبر اكرم (ص ) و ساير مقامات دينى كه مردم براى
ايشان معتقد بودند , افتخار مينمودند .
و از اينجا روشن ميشود كه آنچه برخى از مفسرين حوادث گفته
اند كه اين دو پيشوا( امام حسن و امام حسين ) دو سليقه
مختلف داشتند و امام حسن مسلك صلح را ميپسنديد بخلاف امام
حسين كه جنگ را ترجيح ميداد چنانكه آن برادر با داشتن چهل
هزار مرد جنگى با معاويه صلح كرد و اين برادر با چهل نفر
بجنگ يزيد بر خواست , سخنى است نابجا .
زيرا ميبينيم كه همين امام حسين كه يكروز زير بار بيعت
يزيد نرفت ده سال درحكومت معاويه مانند برادرش امام حسن (
كه او نيز دهسال با معاويه بسر برده بود ) بسر برد و هرگز
سر بمخالفت برنداشت و حقا اگر امام حسن يا امام حسين با
معاويه ميجنگيدند كشته ميشدند و براى اسلام كمترين سودى
نميبخشيد و در برابر سياست حق بجانبى معاويه كه خود را
صحابى و كاتب وحى و خال المؤمنين معرفى كرده و هر دسيسه را
بكار ميبرد , تأ ثيرى نداشت .
گذشته از اينكه با تمهيدى كه داشت ميتوانست آنانرا بدست
كسان خودشان بكشدو خود بعزايشان نشسته بمقام خونخواهى
بيايد چنانكه با خليفه سوم نظير همين معامله را كرد
امام چهارم
امام سجاد
( على بن حسين ملقب بزين العابدين و سجاد ) وى فرزند
امام سوم بودكه از شاه زنان دختر يزدجرد شاهنشاه ايران
متولد شده بود و تنها فرزند امام سوم بود كه باقى مانده
بود زيرا سه برادر ديگرش در واقعه
كربلا
بشهادت رسيدند و آنحضرت نيز همراه پدر بكربلا آمده بود ولى
چون سخت بيمار بود و توانائى حمل اسلحه و جنگ نداشت , از
جهاد و شهادت بازماند و با اسيران حرم بشام اعزام گرديد .
پس از گذرانيدن دوران اسيرى , بامر يزيد براى استمالت
افكار عمومى محترمانه به مدينه روانه گرديد آنحضرت را بار
دوم نيز بامر عبدالملك خليفه اموى , با بند و زنجير از
مدينه به شام جلب كرده اند و بعد بمدينه برگشته است (224)
.
امام چهارم پس از مراجعت بمدينه گوشه خانه را گرفته و در
بروى بيگانه بسته مشغول عبادت پروردگار بود و با كسى جز
خواص شيعه مانند ابو حمزه ثمالى و ابو خالد كابلى و امثال
ايشان تماس نميگرفت البته خواص , معارفى را كه از آنحضرت
اخذ ميكردند در ميان
شيعه نشر
ميدادند و از اين راه تشيع توسعه فراوانى يافت كه اثر آن
در زمان امامت امام پنجم بظهور پيوست .
از جمله آثار امام چهارم ادعيه ايست بنام ادعيه صحيفه و آن
پنجاه و هفت دعا است كه بدقيق ترين معارف الهيه مشتمل
ميباشد و زبور آل محمدش ميگويند .
امام چهارم پس از سى و پنج سال امامت بحسب بعضى از روايات
شيعه بتحريك
هشام خليفه اموى
, بدست وليد بن عبدالملك مسموم شد و در سال نود و پنج
هجرى درگذشت
امام پنجم
امام محمد بن على
( باقر ) لفظ باقر بمعنى شكافنده است و لقبى است كه
پيغمبراكرم (ص ) بآنحضرت داده بود .
آنحضرت فرزند امام چهارم و در سال پنجاه و هفت هجرى متولد
شده بود و در واقعه كربلا چهار ساله و حاضر بود و پس از
پدر بزرگوارش بامر خدا و معرفى گذشتگان خود , بامامت رسيد
و در سال صد و چهارده و يا صد و هفده هجرى ( بحسب بعضى از
روايات شيعه توسط ابراهيم بن وليد بن عبدالملك برادر زاده
هشام خليفه اموى مسموم شده ) درگذشت .
در عهد امام پنجم از طرفى در اثر مظالم بنياميه , هر روز
در قطرى از اقطار بلاداسلامى انقلاب و جنگهائى رخ ميداد و
از خود خاندان اموى نيز اختلافات بروز ميكرد و اين
گرفتاريها دستگاه خلافت را مشغول و تا اندازه اى از تعرض
باهل بيت صرف ميكرد .
و از طرفى وقوع فاجعه كربلا و مظلوميت اهل بيت كه ممثل آن
,
امام چهارم
بود مسلمانان را مجذوب و علاقمند به اهل بيت ميساخت .
اين عوامل دست بدست داده مردم و خاصه شيعه را مانند سيل به
سوى مدينه و حضور امام چهارم سرازير ساخت وامكاناتى در نشر
حقايق اسلامى و معارف اهل بيت براى آنحضرت بوجود آورد كه
براى هيچ يك از پيشوايان گذشته اهل بيت ميسر نشده بود و
گواه اين مطلب اخبار و احاديث بيشمارى است كه از امام پنجم
نقل شده و گروه انبوهى از رجال علم و دانشمندان شيعه كه در
فنون متفرقه معارف اسلامى در مكتب آن حضرت پرورش يافته اند
و در فهرستها و كتب رجال اساميشان ضبط شده است .
امام ششم
امام جعفر بن محمد
( صادق ) فرزند امام پنجم كه در سال هشتاد و سه هجرى متولد
ودر سال صد و چهل و هشت هجرى ( طبق روايات شيعه ) به تحريك
منصور خليفه عباسى مسموم و شهيد شده است .
در عهد امامت امام ششم در اثر انقلابات كشورهاى اسلامى و
خصوصا قيامى كه مسوده براى برانداختن خلافت بنياميه كرده
بودند و جنگهاى خونينى كه منجر به سقوط خلافت و انقراض
بنياميه گرديد و در اثر آنها زمينه خوبى كه امام پنجم در
بيست سال زمان امامت خود با نشر حقايق اسلامى و معارف اهل
بيت مهيا كرده بود , براى امام ششم امكانات بيشتر و محيط
مناسبترى براى نشر تعاليم دينى پيدا شد .
آنحضرت تا اواخر زمان امامت خود كه مصادف با آخر خلافت
بنياميه و اول خلافت بنيعباس بود از فرصت استفاده نموده به
نشر تعاليم دينى پرداخت و شخصيتهاى علمى بسيارى در فنون
مختلفه عقلى و نقلى مانند زراره و محمد ابن مسلم و مؤمن
طاق و هشام بن حكم و ابان بن تغلب و هشام بن سالم و حريز و
هشام كلبى نسابه و جابر بن حيان صوفى شيميائى و غير ايشان
را پرورش داد حتى عده اى از رجال علمى عامه نيز مانند
سفيان ثورى و ابوحنيفه رئيس مذهب حنفيه و قاضى سكونى و
قاضى ابوالبخترى و غير ايشان افتخار تلمذش را پيدا كردند (
معروف است كه از مجلس درس و حوزه تعليم امام ششم چهار هزار
محدث و دانشمند بيرون آمده است ) .
احاديثى كه از صادقين يعنى از امام پنجم و ششم مأ ثور است
, از مجموع احاديثى كه از پيغمبر اكرم (ص ) و ده امام ديگر
ضبط شده است , بيشتر است .
ولى در اواخر عهد خود دچار منصور
خليفه عباسى شد و تحت مراقبت و محدوديت شديددر
آمدمنصور آزارها و شكنجه ها و كشتارهاى بيرحمانه اى در حق
سادات علويين رواديد كه از بنياميه با آن همه سنگدلى و
بيباكى سر نزده بود .
به دستور وى آنان را دسته دسته ميگرفتند و در قعر زندانهاى
تاريك با شكنجه و آزار به زندگيشان خاتمه ميدادند و جمعى
را گردن ميزدند وگروهى را زنده زير خاك ميكردند و جمعى را
در پى ساختمانها يا ميان ديوارها گذاشته رويشان بنا
ميكردند .
منصور دستور جلب امام ششم را از مدينه صادر كرد ( امام ششم
پيش ازآن نيز يك بار به امر سفاح خليفه عباسى به عراق و
پيش از آن در حضور امام پنجم به امر هشام خليفه اموى به
دمشق جلب شده بود ) .
مدتى امام را زير نظر گرفتند و بارها عزم كشتن آنحضرت را
نموده و هتكها كرد ولى بالاخره اجازه مراجعه به مدينه را
داده و امام به مدينه مراجعت فرمود و بقيه عمررا با تقيه
شديد و نسبتا با عزلت و گوشه نشينى برگزار ميكرد تا به
دسيسه منصورمسموم و شهيد شد .
منصور پس از آن كه خبر شهادت امام ششم را دريافت داشت به
والى مدينه نوشت كه بعنوان تفقد بازماندگان , به خانه امام
برود و وصيت نامه آن حضرت را خواسته و بخواند و كسى را كه
وصى امام معرفى شده فى المجلس گردن بزند و البته مقصود
منصور از جريان اين دستور اين بود كه به مسئله امامت خاتمه
دهد و زمزمه تشيع رابكلى خاموش كند ولى بر خلاف توطئه وى
وقتى كه والى مدينه طبق دستور , وصيت نامه را خواند ديد
امام پنج نفر را براى وصايت تعيين فرموده .
خود خليفه و والى مدينه و عبدالله افطح فرزند بزرگ و موسى
فرزند كوچك آنحضرت و حميده و به اين ترتيب تدبير منصور نقش
بر آب شد .
امام هفتم
امام موسى بن جعفر ( كاظم ) فرزند امام ششم در سال صد و
بيست و هشت هجرى متولدشد و سال صد و هشتاد و سه هجرى در
زندان مسموما شهيد شد .
آنحضرت پس از درگذشت پدر بزرگوار خود به امر خدا و معرفى
گذشتگان خود به امامت رسيد .
امام هفتم از خلفاى عباسى با منصور و هادى و مهدى و هارون
معاصر و در عهد بسيار تاريك و دشوار با تقيه سخت ميزيست تا
اخيرا هارون در سفر حج به مدينه رفت وبامر وى امام را در
حالى كه در مسجد پيغمبر مشغول نماز بود گرفته و به
زنجيربسته زندانى كردند و از مدينه به بصره و از بصره به
بغداد بردند و سالها از زندانى به زندانى منتقل مينمودند و
بالاخره در بغداد در زندان سندى ابن شاهك با سم درگذشت و
در مقابر قريش كه فعلا شهر كاظميه ميباشد مدفون گرديد .
امام هشتم
امام على بن موسى ( رضا ) فرزند امام هفتم كه ( بنا باشهر
تواريخ ) سال صد وچهل و هشت هجرى متولد و سال دويست و سه
هجرى درگذشته است .
امام هشتم پس از پدر بزرگوار خود به امر خدا و معرفى
گذشتگان خود بامامت رسيدو مدتى از زمان امامت خود با هارون
خليفه عباسى و پس از آن با پسرش امين و پس از آن با پسر
ديگرش مأ مون معاصر بود .
مأ مون پس از پدر اختلافاتى با برادر خود امين پيدا كرد كه
منجر به جنگهاى خونين و بالاخره كشته شدن امين گرديد و مأ
مون بسرير خلافت استيلا يافت .
تا آنروز سياست خلافت بنيعباس نسبت به سادات علوى , سياست
خشونت آميز وخونينى بوده پيوسته رو به سختى ميرفت و هر چند
گاهى يكى از علويين قيام كرده جنگ خونين و آشوبى برپا ميشد
و اين خود براى دستگاه خلافت گرفتارى سختى بود .
و ائمه و پيشوايان شيعه از اهل بيت اگرچه با نهضت و قيام
كنندگان همكارى نميكردند و مداخله اى نداشتند ولى شيعه كه
آن روز جمعيت قابل توجهى بودند پيوسته ائمه اهل بيت را
پيشوايان دينى مفترض الطاعه و خلفاء واقعى پيغمبراكرم (ص )
ميدانستند و دستگاه خلافت را كه قيافه دربار كسرى و قيصر
داشت ,و به دست يك مشت مردم بيبند و بار اداره ميشد ,
دستگاهى ناپاك و دور ازساحت قدس پيشوايان خود ميديدند و
دوام و پيشرفت اين وضع براى دستگاه خلافت خطرناك بود و آن
را به شدت تهديد ميكرد .
مأ مون به فكر افتاد كه به اين گرفتاريها كه سياست كهنه و
هفتاد ساله پيشينيان وى نتوانست چاره كند , با سياست تازه
ديگرى خاتمه بخشد و آن اين بود كه امام هشتم را ولايت عهد
بدهد و از اين راه هر گرفتارى را رفع كند زيرا سادات علوى
پيش از آنكه دست خودشان به خلافت بند شد ديگر به ضرر
دستگاه قيام نميكردندو شيعه نيز پس از آنكه آلودگى امام
خود را به خلافتى كه پيوسته آن را وكارگردانان آن را پليدو
ناپاك ميشمردند , مشاهده كردند , ديگر آن اعتقادمعنوى و
ارادت باطنى را كه در حق امامان اهل بيت داشتند , از دست
ميدهند و تشكل مذهبيشان سقوط كرده ديگر خطرى از اين راه
متوجه دستگاه خلافت نخواهد گرديد .
بديهى است كه پس از حصول مقصود , از بين بردن امام براى مأ
مون اشكالى نداشت مأ مون براى تحقق دادن به اين تصميم ,
امام را از مدينه به مرو احضار كرد و پس از حضور اول خلافت
و پس از آن ولايت عهد خود را به امام پيشنهاد نمود وآن
حضرت اعتذار جسته نپذيرفت ولى بالاخره به هر ترتيب بود
قبولانيد و امام نيز به اين شرط كه در كارهاى حكومتى و عزل
و نصب عمال دولت مداخله نكند ولايت عهد راپذيرفت .
اين واقعه در سال دويست هجرى اتفاق افتاد ولى چيزى نگذشت
كه مأ مون از پيشرفت سريع شيعه و بيشتر شدن ارادت ايشان
نسبت به ساحت امام و اقبال عجيب عامه مردم و حتى سپاهيان و
اولياء امور دولتى , به اشتباه خود پى برد و به صدد چاره
جوئى آمده آنحضرت را مسموم و شهيد ساخت .
امام هشتم پس از شهادت در شهر طوس ايران كه فعلا شهر مشهد
ناميده ميشود مدفون گرديد .
مأ مون عنايت بسيارى به تجربه علوم عقلى به عربى نشان
ميداد و مجلس علمى منعقد كرده بود كه دانشمندان اديان و
مذاهب در آن حضور يافته به مناظره علمى ميپرداختند امام
هشتم نيز در آن مجلس شركت ميفرمود و با علماء ملل و اديان
به مباحثه و مناظره ميپرداخت و بسيارى از اين مناظره ها در
جوامع حديث شيعه مضبوطاست
امام نهم
امام محمد بن على ( تقى و گاهى به لقب امام جواد و ابن
الرضا نيز ذكر ميشود ) فرزند امام هشتم كه سال صد و نود و
پنج هجرى در مدينه متولد شده و طبق روايات شيعه سال دويست
و بيست هجرى به تحريك معتصم خليفه عباسى به دست همسر خودكه
دختر مأ مون خليفه عباسى بود مسموم و شهيد شده در جوار جد
خود امام هفتم در كاظميه مدفون گرديد .
پس از پدر بزرگوار خود به امر خدا و معرفى گذشتگان خود
بامامت رسيد .
امام نهم موقع درگذشت پدر بزرگوار خود در مدينه بود مأ مون
وى را به بغداد كه آنروز عاصمه خلافت بود, احضار كرده به
حسب ظاهر محبت و ملاطفت بسيارى نمود و دختر خود رابه عقد
ازدواج وى درآورد و در بغداد نگهداشت و در حقيقت ميخواست
به اين وسيله امام را از خارج و داخل تحت مراقبت كامل
درآورد .
امام مدتى در بغداد بود سپس از مأ مون استجازه كرده به
مدينه رفت تا آخر عهدمأ مون در مدينه بود و پس از درگذشت
مأ مون كه معتصم زمام خلافت را بدست گرفت دوباره امام را
به بغداد احضار كرده تحت نظر گرفت و بالاخره چنان كه گذشت
به تحريك معتصم , آن حضرت به دست همسر خود مسموم شد و
درگذشت
امام دهم
امام على ابن محمد ( نقى و گاهى به لقب امام هادى ذكر
ميشود ) فرزند امام نهم در سال دويست و دوازده در مدينه
متولد شده و در سال دويست و پنجاه و چهار ( طبق روايت شيعه
) معتز خليفه عباسى با سم شهيدش كرده است .
امام دهم در ايام حيات خود با هفت نفر از خلفاى عباسى .
مأ مون و معتصم و واثق و متوكل و منتصر و مستعين و معتز
معاصر بوده است .
در عهد معتصم , سال دويست و بيست بود كه پدر بزرگوارش در
بغداد با سم درگذشت وى در مدينه بود و به امر خدا و معرفى
امامان گذشته بامامت رسيد و به نشر تعاليم دينى ميپرداخت
تا زمان متوكل رسيد .
متوكل در سال دويست و چهل و سه در اثر سعايتهائى كه كرده
بودند يكى از امراءدولت خود را مأ موريت داد كه آن حضرت را
از مدينه به سامراء كه آن روز عاصمه خلافت بود جلب كند و
نامه اى مهرآميز با كمال تعظيم به آنحضرت نوشته تقاضاى
حركت و ملاقات نمود و البته پس از ورود آن حضرت به سامراء
, در ظاهراقداماتى به عمل نيامد ولى در عين حال آنچه
ميتوانست در فراهم آوردن وسايل اذيت و هتك آنحضرت كوتاهى
نميكرد و بارها به منظور قتل يا هتك , امام را احضار كرده
و بامر وى خانه اش را تفتيش نمودند .
متوكل در دشمنى با خاندان رسالت در ميان خلفاء عباسى نظير
نداشت و بويژه
باعلى (ع
) دشمن سرسخت بود و آشكارا ناسزا ميگفت و مرد مقلدى را
موظف داشت كه در بزمهاى عيش تقليد آن حضرت را درميآورد و
خليفه ميخنديد .
و در سال دويست و سى و هفت بود كه امر كرد قبه ضريح حضرت
امام حسين را در كربلا وهمچنين خانه هاى بسيارى كه در
اطرافش ساخته بودند , خراب و با زمين يكسان نمودند و دستور
داد كه آب به حرم امام بستند و دستور داد زمين قبر مطهر را
شخم و زراعت كنند تا بكلى اسم و رسم مزار فراموش شود .
در زمان متوكل وضع زندگى سادات علوى , كه در حجاز بودند به
مرحله رقت بارى رسيده بود چنانكه زنهاى ايشان ساتر نداشتند
و عده اى از ايشان يك چادر كهنه داشتند كه دراوقات نماز آن
را بنوبه پوشيده نماز ميخواندند و نظير اين فشارها را به
سادات علوى كه در مصر بودند نيز وارد ميساخت .
امام دهم به شكنجه و آزار متوكل صبر ميفرمود تا وى درگذشت
و پس از وى منتصر و مستعين و معتز روى كار آمدند و به
دسيسه معتز آنحضرت مسموم و شهيد شد
امام يازدهم
امام حسن بن على ( عسكرى ) فرزند امام دهم در سال دويست و
سى و دو هجرى متولدشده و در سال دويست و شصت هجرى ( بنا به
بعضى از روايات شيعه ) به دسيسه معتمد خليفه عباسى مسموما
درگذشته است .
امام يازدهم پس از درگذشت پدر بزرگوار خود به امر خدا و
حسب التعيين پيشوايان گذشته به امامت رسيد و هفت سالى كه
امامت كرد بواسطه سختگيرى بيرون از اندازه مقام خلافت , با
تقيه بسيار شديد رفتار ميكرد در بروى مردم حتى عامه شيعه
بسته جز خواص شيعه كسى را بار نميداد با اين حال اكثر
اوقات زندانى بود .
و سبب اينهمه فشار اين بود كه اولا در آن ازمنه جمعيت شيعه
كثرت و قدرتشان به حد قابل توجهى رسيده بود و اين كه شيعه
به امامت قائلند براى همگان روشن وآفتابى شده بود و امامان
شيعه نيز شناخته ميشدند و از اين روى مقام خلافت بيش از
پيش ائمه را تحت مراقبت درآورده و از هر راه بود با نقشه
هائى مرموز در محو و نابود كردن ايشان ميكوشيدند .
ثانيا - مقام خلافت پى برده بود كه خواص شيعه براى امام
يازدهم فرزندى معتقدندو طبق رواياتى كه از خود امام يازدهم
و هم از پدرانش نقل ميكنند فرزند او را همان مهدى موعودى
ميشناسند كه بموجب اخبار متواتره از طرق عامه و خاصه
پيغمبراكرم (ص ) خبر داده بود , و او را
امام دوازدهم ميدانند .
بدين سبب امام يازدهم بيشتر از ساير ائمه تحت مراقبت مقام
خلافت درآمده بود و خليفه وقت تصميم قطعى گرفته بود كه به
هر طريق باشد به داستان امامت شيعه خاتمه بخشد و در اين
خانه را براى هميشه ببندد .
و از اين روى همين كه بيمارى امام يازدهم را به معتمد
خليفه وقت گزارش دادند ,طبيب نزد آن حضرت فرستاد و چند تن
از معتمدان خود و چند نفر از قضات را به منزلش گماشت كه
پيوسته ملازم وى و مراقب اوضاع داخلى منزل بوده باشند و پس
از شهادت امام نيز خانه را تفتيش و توسط قابله ها كنيزان
آن حضرت را معاينه كردندو تا دو سال مأ مورين آگاهى خليفه
در خط پيدا كردن خلف آن حضرت مشغول فعاليت بودند تا بكلى
نوميد شدند .
امام يازدهم را پس از درگذشت در خانه خودش در شهر سامرا
پهلوى پدر بزرگوارش به خاك سپردند .
و بايد دانست كه ائمه اهل بيت در دوره زندگيشان گروه
انبوهى از علماء و محدثين پرورش دادندكه شماره ايشان به
صدها تن ميرسد و ما براى رعايت اختصار در اين كتاب متعرض
فهرست اسامى خودشان و مؤلفان و آثار علمى و شرح احوالشان
نشديم .
امام دوازدهم
حضرت مهدى موعود
( كه غالبا به لقب امام عصر و صاحب الزمان ذكر ميشود )
فرزند امام يازدهم كه اسمش مطابق اسم پيغمبر اكرم بود در
سال دويست و پنجاه وشش يا دويست و پنجاه و پنج هجرى در
سامرا متولد شده و تا سال دويست و شصت هجرى كه پدر
بزرگوارش شهيد شد تحت كفالت و تربيت پدر ميزيست و از مردم
پنهان و پوشيده بود و جزء عده اى از خواص شيعه كسى به شرف
ملاقات وى نائل نميشد .
و پس از شهادت امام يازدهم كه امامت در آن حضرت مستقر شد
به امر خدا غيبت اختيار كرد و جز با نواب خاص خود به كسى
ظاهر نميشد جز در موارد استثنائى
نواب خاص
آن حضرت چندى عثمان بن سعيد عمرى را كه از اصحاب جد و پدرش
بود و ثقه و امين ايشان قرار داشت نائب خود قرار داد و به
توسط وى بعرايض و سؤالات شيعه جواب ميداد .
و پس از عثمان بن سعيد , فرزندش محمد بن عثمان به نيابت
امام منصوب شد و پس از وفات محمد بن عثمان عمرى ابوالقاسم
حسين ابن روح نوبختى نائب خاص بودو پس از وفات حسين بن نوح
نوبختى على بن محمد سمرى نيابت ناحيه مقدسه امام را داشت .
و چند روز به مرگ على بن محمد سمرى ( كه در سال سيصد و
بيست و نه هجرى اتفاق افتاد ) مانده بود كه از ناحيه مقدسه
توقيعى صادر شد كه در آن به على بن محمدسمرى ابلاغ شده بود
كه تا شش روز بدرود زندگى خواهد گفت و پس از آن در نيابت
خاصه بسته و غيبت كبرى واقع خواهد شد و تا روزى كه خدا در
ظهور آن حضرت اذن دهد غيبت دوام خواهد يافت و به مقتضاى
توقيع غيبت امام زمان (ع ) بدو بخش منقسم ميشود .
اول غيبت صغرى كه از سال دويست و شصت هجرى شروع نمود و در
سال سيصد و بيست ونه خاتمه مييابد و تقريبا هفتاد سال مدت
امتداد آن ميباشد .
دوم غيبت كبرى كه از سال سيصد و بيست و نه شروع كرده و تا
وقتى خدا بخواهدادامه خواهد يافت .
پيغمبر اكرم (ص ) در حديث متفق عليه ميفرمايند : اگرنمانده
باشد از دنيا مگر يك روز خدا آن روز را دراز ميكند تا مهدى
از فرزندان من ظهور نموده دنيا را از پر از عدل و داد كند
چنانكه از ظلم و جور پر شده باشد
بحث در ظهور مهدى (ع ) از نظر
عمومى
در بحث نبوت و امامت اشاره كرديم كه بموجب قانون هدايت
عمومى كه در همه انواع آفرينش جارى است , نوع انسان به حكم
ضرورت با نيروئى ( نيروى وحى ونبوت ) مجهز است كه او را
بسوى كمال انسانيت و سعادت نوعى راهنمائى ميكندو بديهى است
كه اگر اين كمال و سعادت براى انسان كه زندگيش زندگى
اجتماعى است , امكان و وقوع نداشته باشد اصل تجهيز لغو و
باطل خواهد بود و لغو در آفرينش وجود ندارد .
و با بيانى ديگر بشر از روزى كه در بسيط زمين سكنى ورزيده
پيوسته در آرزوى يك زندگى اجتماعى مقرون بسعادت ( بتمام
معنى ) ميباشد و باميد رسيدن چنين روزى قدم بر ميدارد و
اگر اين خواسته تحقق خارجى نداشت هرگز چنين آرزو و اميدى
در نهادوى نقش نميبست چنانكه اگر غذائى نبود گرسنگى نبود و
اگر آبى نبود تشنگى تحقق نميگرفت و اگر تناسلى نبود تمايل
جنسى تصور نداشت .
از اين روى به حكم ضرورت ( جبر ) آينده جهان روزى را دربر
خواهد داشت كه درآن روز جامعه بشرى پر از عدل و داد شده و
با صلح و صفا همزيستى نمايد و افرادانسانى غرق فضيلت و
كمال شوند .
و البته استقرار چنين وضعى به دست خود انسان خواهد بود و
رهبر چنين جامعه اى منجى جهان بشرى و بلسان روايات مهدى
خواهد بود .
در اديان و مذاهب گوناگون كه در جهان حكومت ميكنند , مانند
وثنيت و كليميت وسيحيت و ممجوسيت و اسلام , از كسى كه نجات
دهنده بشريت است , سخن به ميان آمده و عموما ظهور او را
نويد داده اند اگر چه در تطبيق اختلاف دارند و حديث متفق
عليه پيغمبر اكرم (ص ) ( المهدى من ولدى ) .
ترجمه - مهدى موعود از فرزندان من از نسل من ميباشد .
اشاره به همين معنى است .
بحث در ظهور مهدى (ع ) از نظر
خصوصى
علاوه بر احاديث بيشمارى كه از طريق عامه و خاصه از
پيغمبر اكرم (ص )
و ائمه اهل بيت (ع ) در
ظهور مهدى (ع )
و اينكه از نسل پيغمبر ميباشد و با ظهور خودجامعه بشرى را
به كمال واقعى خواهد رسانيد و حيات معنوى خواهد بخشيد ,
روايات بيشمار ديگرى وارد است كه مهدى فرزند بلافاصله امام
حسن عسكرى ( امام يازدهم ) ميباشد و پس از تولد و غيبت
طولانى ظهور كرده جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد
چنانكه با ظلم و جور پر شده باشد
|